خسته از کار برمی گردم. تازه به خانه که برسم، باید کلی کار عقب مانده را سروسامان بدم. پشت چراغ راهنمایی ایستادم. رنگش قرمزه، یعنی که باید بایستی، اینقدر تا سبز بشه، صبر می کنم، چرا سبز نمی شه. توی افکار خودم غرق می شوم، تا شیشة پنجره های خونه رو تمیز نکنم، نمی توانم توری بچسبانم. دستی محکم به شیشة ماشین می خورد، از پنجره به پایین پرت می شوم. نگاهی به سمت صدا می کنم. باز هم دستش را محکم به شیشه ماشین می کوبد. فردی که دستی علیل و از کار افتاده دارد. آستین لباسش را تا با بالای بازو بالا برده و سنجاق زده. برای اینکه من و دیگران از کار افتادگی دستش را ببینیم. ولی برای بهتر دیدن ما، چند ضربه محکم هم به شیشه ماشین می زند. چندشم می شود. خاطرات تلخی برایم زنده می شود. با دست اشاره می کنم که برود. ولی او دوباره با دست محکم به شیشه می کوبد. دوباره اشاره می کنم که برو. شیشة سمت او را پایین می کشم و به او می گویم برو، ولی او دست بردار نیست. رویم را به سمت دیگری برمی گردانم و او غرولند کنان می رود. هنوز به خود نیامده ام که دستی دیگر به شیشه سمت خودم می خورد. نگاه می کنم. پسرک ترو تمیزی را می بینم که گل فروشی می کند. گل لازم ندارم. به او هم اشاره می کنم که گل نمی خواهم. ولی او هم ول کن نیست. مدام تکرار می کند. خانم گل بخر، خانم گل بخر، شیشه را پایین می آورم و به او می گویم گل نمی خوام. ولی او باز هم اصرار می کند. اینبار در سکوت تنها نگاهش می کنم. ولی او همچنان دست بردار نیست. و می گوید درست حرف بزن احمق، و من خشکم می زند. شیشه را بالا می برم. و او گستاخانه روبه من و با خشم می گوید، اگر شیشه ماشینت را خرد کنم حرف زیادی نمی زنی..... و من مات و مبهوت ..... صدای بوق اتومبیل پشت سرم نشان می دهد که چراغ سبز شده، و باید حرکت کنم. حرکت می کنم اما با چه حالی. به پلیسی که سر چهارراه شلوغ ایستاده و سعی می کند به حرکت اتومبیل ها و عابران پیاده و موتورسیکلت سوارها سروسامان بدهد، نزدیک می شوم و از او می پرسم که چه کسی باید با این مزاحمت های سر چهارراه ها برخورد کند. او می گوید به کلانتری گفتیم ولی نیامده اند. به چه کسی باید بگویم تا بیاید. بیاید و من و امثال من را که خیال خریدن گل و آدامس و کبریت نداریم از شر مزاحمت های اینان رها کند.
کم نیستند، کسانی که کبریت، گل، جای سی دی، آفتابگیر، و خیلی چیزهای دیگر می فروشند. یا با یک دستمال کثیف به جان شیشه های ماشین می افتند و کثیف ترش می کنند. اگر اعتراض کنی، حداقل بد و بیراه می شنوی. آنهم از کسی که نه می شناسی و نه او تورا می شناسد.
نیروی انتظامی، شهرداری و خیلی نهادهای دیگر می گویند که سازمان بهزیستی مسئول جمع آوری متکدیان سر چهارراههاست. ولی اینها که متکدی نیستند. البته راه دیگری هم هست. بنشینیم و منتظر بمانیم. خودشان خسته شده و می روند.
انشاالله...
سلام و خسته نباشید
امیدوارم ادامه بدهید و با پشتکار و مداومتی که در شما سراغ دارم اطمینان دارم که یکی از وبلاگ های خیلی موفق را شاهد خواهیم بود. از این که اولین نظر درباره وبلاگ شما را می نویسم خوشحالم. موفق باشید
من این وبلاگ و خیلی آموزش های دیگر را از لطف شما دارم. پشتکار و صبوری شما در آموختن انگیزه خوبی برای ادامه کار است. همیشه منتظر راهنمایی های شما هستم. ممنون.
سلام
براى شروع کار مطالب جالبى نوشتى . خیلى زیباست.
نمیدانم کجا هستى ولى میخواهم دعوتت کنم به سیاحت در آبهاى جنوب ایران .
منتظر حضور سبزت هستم .
موفق باشى